جهش از ناوبری

سلام حجم سفید!

بدان بیهوده نیست که که اینگونه دوستت دارم… آگاهانه حضورت را باور کرده ام، غرق شده ام انگار… بی هیچ تردیدی مقهور بودنت شده ام و بی هیج شکی به نظاره زوال خویش نشسته ام  در تو… این روزها چه ساده و سریع بی تاب ات می شوم… چقدر!…

حجمک سفید من!

سزاوار همه ی ستایش ها و پرستش ها می شوی آنگاه که تشنه ات می شوم، آنگاه که گرسنه ات می شوم… آنگاه که شوری اشکهایت شوری هرچه دریا می شود… آنگاه که حریصانه می خواهم ات!…

“بگذار چونان زورقی از میان نام ات بگذرم” *

بیشتر بخوانید »

سلام حجم سپید من!

حال و روزم خوب است به قولی بدک نیستم… اهمیت ندارد حضورهای نزدیک زمان … حس عجیبی دارم. این روزها اتفاقاتی برایم رخ می دهند که بلاواسطه قسمتهایی از وجودم را تحریک می کنند… نمی دانم چه اتفاقاتی دارد می افتد…

انگار باید بار دیگر برخاست!! احساس می کنم روز به روز بزرگتر می شوم و یا بهتر است بگویم برای اوبین بار بزرگتر شدنم را حس می کنم … تنها باری است که کهنه شدن وجودم را درک میکنم… خوشحالم ، این را اطمینان دارم… نمی دانم چرا؟! بهر دلیل که باشد ، حال حضور تو یا خواه حضور این رفیق همراه قدیمی …

آنقدر می دانم که باز وقت رفتن است و من بار دیگر زندگی آغاز می کنم… باید برویم… و شاید برمی گردیم گل نسرین بچینیم *  … یا شاید ادیسه وار برمی گردیم تا خاستگاران را بتارنیم… نمی دانم!!… بازگشتن به وجدم می آورد… این رفتن قطعی است انگار… احساس زنده بودن می کنم، چه حس غریب و چه طعمی دارد زنده بودن…  طعم بلوط سوخته می دهد، اینک هستی ام … و باز من زنده ام… حسی که دراین زمانهای نزدیک، هرگز نداشته ام…

بیشتر بخوانید »

سلام حجم سپید من!

 مدتی است چیزی ننوشته ام، حتی هراس داشته ام با خود از خود بگویم.. هنوز نروژ ام. اوضاعم تغیری نکرده است… هنوز سربار زندگی ام  و کسالت ملال آوری از سروکول زندگی ام بالا می رود… خواب هایم هم هنوز آغشته به خون و فریادند. روزها تمامی ندارند. شب گم شده است و باید 5 ماهی به انتظار رجعت اش بنشینم و خلاصه… اینجا هم آوارگی و همان مرد کولی سیاه سوخته ی همیشگی و جاده های بی پایان… باز در نبودن های همیشگی ات تنها مانده ام تا همخوابگی ام با کابوس های خیس خونی، سرنوشت محتوم من شود… مجبور شدم اتاق 6 متری را ترک کنم. چرا؟! به همان دلیلی که از آغاز، سکون، گردن بودنم را می شکست… به همان علت که پاهایم می لرزید آن هنگام که برایستایی این گردونه اصرار می کردم… ترک کردم.. به کجا ؟! حقا که نمی دانم… بسان همه رفتن هایم… اما باید می رفتم…

حجمک سپید من!  سراپای این رفتن ها دلالتی انکار ناپذیر بود بر گریزی بی وقفه از زمان و مکان های عقیم… گریزی که هرگز پایانی نخواهد داشت…

چشمهایش سیاه بود… دو تیله سیاه لرزان که تنها تعبیری بود از شب، در سرزمینی که انگار تا ابد در سپیده دم محصور خواهد ماند. ازکه می گویم؟ از دخترکی که باد باخود آورد و باد با خود برد..

بیشتر بخوانید »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.