سلام حجم سپید من!
حال و روزم خوب است به قولی بدک نیستم… اهمیت ندارد حضورهای نزدیک زمان … حس عجیبی دارم. این روزها اتفاقاتی برایم رخ می دهند که بلاواسطه قسمتهایی از وجودم را تحریک می کنند… نمی دانم چه اتفاقاتی دارد می افتد…
انگار باید بار دیگر برخاست!! احساس می کنم روز به روز بزرگتر می شوم و یا بهتر است بگویم برای اوبین بار بزرگتر شدنم را حس می کنم … تنها باری است که کهنه شدن وجودم را درک میکنم… خوشحالم ، این را اطمینان دارم… نمی دانم چرا؟! بهر دلیل که باشد ، حال حضور تو یا خواه حضور این رفیق همراه قدیمی …
آنقدر می دانم که باز وقت رفتن است و من بار دیگر زندگی آغاز می کنم… باید برویم… و شاید برمی گردیم گل نسرین بچینیم * … یا شاید ادیسه وار برمی گردیم تا خاستگاران را بتارنیم… نمی دانم!!… بازگشتن به وجدم می آورد… این رفتن قطعی است انگار… احساس زنده بودن می کنم، چه حس غریب و چه طعمی دارد زنده بودن… طعم بلوط سوخته می دهد، اینک هستی ام … و باز من زنده ام… حسی که دراین زمانهای نزدیک، هرگز نداشته ام…
