سلام حجم سپید من!
مدتی است چیزی ننوشته ام، حتی هراس داشته ام با خود از خود بگویم.. هنوز نروژ ام. اوضاعم تغیری نکرده است… هنوز سربار زندگی ام و کسالت ملال آوری از سروکول زندگی ام بالا می رود… خواب هایم هم هنوز آغشته به خون و فریادند. روزها تمامی ندارند. شب گم شده است و باید 5 ماهی به انتظار رجعت اش بنشینم و خلاصه… اینجا هم آوارگی و همان مرد کولی سیاه سوخته ی همیشگی و جاده های بی پایان… باز در نبودن های همیشگی ات تنها مانده ام تا همخوابگی ام با کابوس های خیس خونی، سرنوشت محتوم من شود… مجبور شدم اتاق 6 متری را ترک کنم. چرا؟! به همان دلیلی که از آغاز، سکون، گردن بودنم را می شکست… به همان علت که پاهایم می لرزید آن هنگام که برایستایی این گردونه اصرار می کردم… ترک کردم.. به کجا ؟! حقا که نمی دانم… بسان همه رفتن هایم… اما باید می رفتم…
حجمک سپید من! سراپای این رفتن ها دلالتی انکار ناپذیر بود بر گریزی بی وقفه از زمان و مکان های عقیم… گریزی که هرگز پایانی نخواهد داشت…
چشمهایش سیاه بود… دو تیله سیاه لرزان که تنها تعبیری بود از شب، در سرزمینی که انگار تا ابد در سپیده دم محصور خواهد ماند. ازکه می گویم؟ از دخترکی که باد باخود آورد و باد با خود برد..
با رفیقی قدیمی راهی بی مقصد آغاز کردیم… مثل همه ی رفتن های همیشگی من و او… مثل همه ی بی برگشتن هایمان که روزی باید با اتمام همه ی راهها تمام شود… جاده ها… سرزمین های سرد و سبز… کوهها… دره ها… رودهای که طغبان کرده اند از مسیرهای محتوم اشان… جنگل و دریا وسرآخر شهری که وادار به ایستادن امان کرد… شهری که این مردمان سرد، بزرگ می خوانند اش و هرگز نبود. اما به حق غرق در زیبایی…
در طول سفر مدام صورت رفیق قدیمی را نگاه می کردم… بیشتر از هر زمانی خطوط کهنگی راه ها و زمانهای دور را با خود داشت. سنگین تر ازهمیشه، ساکت تر از هر زمان… اما هنوز بوی باروت می داد و تگرگ… هنوز بوی عشق می داد و جنگیدن… و هنوز هم قدم هایش همان قدم های مطمئن همیشگی بود…
شب دوم اقامت در این شهر محصور در دریا و جنگل و کوه، اس ام اس ی فرستاد : « من اینجا هستم در این شهر… » و من هرگز باور نکردم. اضطراب و دلهره ی دیداری که هرگز نباید اتفاق می افتاد، وجودم را داشت مثل خوره می خورد… و التماس و ولع دیداری که شاید زمانی دلم را می لرزاند آن هنگام قدم بر صخره های سرزمین سنگی می گذاشتم، در وجودم بیداد می کرد… اما بود… او اینجا بود، درست در همین نزدیکی… و تنها 4 کیلومتر از دور بودم… دیگر سپیده دم ابدی این شهر حضور قاطع آن دو تیله سیاه را نمی توانست انکارکند و من…
می دانستم او را باد با خود آورده است … می دانستم همین فردا هم باد خواهد اش برد… اما او را نشانه ها آورده بودند، خود می گفت: همه ی مسیر را نشانه ها کشان کشان آورده اند… شاید دنبال کرده بود ستارگان را… یا شاید زاغی آورده است او را… زاغی که هرگز تا قبل از این، من در این سرزمین سرد ندیده بودم… سرزمینی که اکنون سرآغاز همه ی سپیده دمان اش بود… او مرد کولی را با نشانه ها پیدا کرده بود! انگار باید خطوط موازی دنیاهایش را باور کنم؟!…
» دریا خندید در دوردست دندانهایش کف و لبهایش آسمان / تو چه میفروشی دختر غمگین سینه عریان؟ / من آب دریاها را میفروشم، آقا … »
نگاهش می کردم و گیلاس شراب را به لبانش نزدیک می کرد و جرعه ای و باز جرعه ی دیگر… » و گاوی با شاخی مصیبت بار و… » نگاهم را از صورت اش می دزدیدم و انگار سالها بود که می شناختم … انگار نیاز نبود که همه چیز را از آغاز بگوییم و ما نگفتیم… گویا از زمانهایی دور تجربه های زیستن مان شریک بوده ایم… آسمان ابری بود و نم نمکی باران… از کافه بیرون آمدیم… وه که چه راحت، بی هیچ سخنی همه چیز آنگونه می شد که می بایست بشود…
شب فرا رسیده بود، شبی که سپیده دمی بیش نمی شد هرگز… » کابوس» تنها واژه ای بود، که در این مدت کوتاه مدام بر از زبانش سر می خورد… جنگل، شب و باران تنها راه رهایی از کابوسهایش می دانست ومن پذیرفتم… کوله هایم را کول کردیم و من چادر به دوش زدم، هنوز خطوط جا مانده میله هایش را بر شانه هایم می بینم… وادارم می کرد جلوتر از او راه بروم. با اینکه ناخرسند بودم اما باز پذیرفتم، انگار مسخ اش شده بودم!… می خواستم ببینمش اما او پای جای پاهای من می گذاشت و حرفی نمی زد… صدای نفس هایش را می شنیدم و گرمایی که هنوز حس اش می کنم…
این دختر چقدر از زمانهای دور می آمد؟! بوی قبایل از یاد رفته ورسوم سوخته را می داد… جادوگری با گوشواره های زمرد و موهای کوتاه سیاه… قدم هایم به او از بز بودنم گفته بودند و من به حرفهایش نمی خندیدم… رسیدیم… زیر باران چادر زدن برایم دشوار بود، اما زدیم… خسته بود و مضطرب، اما انگار مطمئن و آرام و همزمان هراسان… آن تیله های سیاه را نمی شد از چرخش برای لحظه ای باز ایستاند… گاه افسرده می شد و گاه همه وجودش شیطنتی می شد کودکانه… باران بر چادر می کوبید… حجمی سپید که هیچ اش دیگری نبود… صدای جغدی که حضور همزادش را حس کرده بود… و او آرام تر از هر زمان خوابیده بود… و من، سرما تنها راهی بود تا بفهم که هنوز زنده وبیدار… مرگ کابوس های او رویا من شد انگار… صبح با قار قار کلاغی بیدارشدیم… باد باز وزیدن گرفت و اورا باد برای همیشه با خود برد…
حجمک سپید من ! انگار دلم برایش تنگ شده است… شاید تا همیشه در مسیر باد بایستم، که مابادا نباشم او باز با باد بیاید روزی…
یک دیدگاه
چه قدر قشنگ از احساسات من نوشتی، همه اینا حرف دل من انگار. موفق باشی دوست گرامی