جهش از ناوبری

سلام حجم سفید!

بدان بیهوده نیست که که اینگونه دوستت دارم… آگاهانه حضورت را باور کرده ام، غرق شده ام انگار… بی هیچ تردیدی مقهور بودنت شده ام و بی هیج شکی به نظاره زوال خویش نشسته ام  در تو… این روزها چه ساده و سریع بی تاب ات می شوم… چقدر!…

حجمک سفید من!

سزاوار همه ی ستایش ها و پرستش ها می شوی آنگاه که تشنه ات می شوم، آنگاه که گرسنه ات می شوم… آنگاه که شوری اشکهایت شوری هرچه دریا می شود… آنگاه که حریصانه می خواهم ات!…

«بگذار چونان زورقی از میان نام ات بگذرم» *

با خویش ام کلنجار می روم که سالم از گرداب ات بگذرم. اما، گویا یارای این گردش مهلک را نیست و این تن خسته هرگز ساحلی را به سلامت نخواهد دید…آنزمان چه غریق غریبی خواهم بود، که هرگز کسی بازش نخواهد شناخت… این انحناهای زیبای تنانه ات به بیراهه  کشانده اند مرا… بیراهه ای که از هرچه محور برون است… همه ی شمالها و همه ی جنوبها و همه جهت های زمان و زمین همواره ختم می شوند به آن همه خطوط زیبا که تویی… گم می شوم و تو آوازی می شوی که دهقانان سرزمین های ندیده، می سرایند ات و من سلامی گرم می شوم تا خستگی درو از تنشان بیرون کنم و شاید خویشم را پیدا کنم… روزی فریاد پایان ام خواهی شد و آسمان آخرین بوم خواهد بود برای پورتره گریان تو… وه که من آنزمان چه ارام سرد خواهم شد…

زیبای من!

از اینکه دیر آمده ای، دلخورم! از اینکه آمده ای، دلخورم! … می خوام فریاد سر دهم که نمی خواهم ات و باز حناق می گیرم و صدا زوزه ای می شود خفه، که تنها به گریه ام می اندازد و بس…

فرارهای بی وقفه ی من از بودن های مکرر، به جایی رساند مرا که تو هستی… و این چه اعجاب انگیز و غریب بود، جایی که تنها ابدیت مکرر دلتنگی است… تو نه کوله پشتی من بودی ونه قمقه ی آبم، اما چرا این قدم های من همه تو بودند… و آنزمان آغاز غریبانه ترین غربت بود.. آغاز هرچه دلتنگی… وپاهایم نفسهایشان به شماره می افتد وقتی مقصد از تو دورترم می کند، اما بدان که صدای نفسهایم همواره همان لهجه کودکانه ی ابدی تو خواهند بود…

حجمک من!

مرا ببخش که باز باید این سفر بی پایان را آغازید.. هر ثانیه که به این عزیمت نزدیک می شوم، قلبم ملتمسانه به ایستادن اصرار می کند، اما باز باید رفت… مرا ببخش… دوستت دارم و می خواهم حضور همیشگی ات، همواره بشنوم…

بدرود حجمک من!

* نرودا

استکهلم / سوئد

یک دیدگاه

  1. Honey azizam, I don’t know how do persons fall in love but ,day I saw you , there was a feeling of something in my heart, I Love to hold you in my arms; because in that moment I have all the happiness I will ever need for the rest of my life. I really love you and will always miss you.I love you Kamyar with all of my heart! Love Roza


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.