مامان محکم دست چپم رو با دست راستش گرفته بود و دنبال خودش می کشید… منم دست چپ خرس تپلی قهوه ام رو گرفته بودم و دنبال خودم می کشیدم… بعضی وقتها پای راستش روی زمین کشیده می شد و صداش درمی اومد و من دستم رو کمی بالاتر می گرفتم…
اون روز پیاده رو خیلی شلوغ بود… یک بار خرس بیچاره بین پاهای دراز یک مرد گیر کرد و من داد زدم « مامان!!»…
مامان ما رو از روی پل فلزی کوچک روی جوب ، برد کنار خیابون… من و خرس کوچولو و مامان از کنار خیابون دوباره راه افتادیم… مامان قدمهاش رو بلند ور می داشت. اونقد تند تند راه می رفت، که من و خرسم رو داشت از زمین بلند می کرد… « مامان دستم درد گرفت… یواش!! »… خرس همش سرمن داشت غر می زد…