جهش از ناوبری

بایگانی دسته‌ها: ناداستانها

مامان محکم دست چپم رو با دست راستش گرفته بود و دنبال خودش می کشید… منم دست چپ خرس تپلی قهوه ام رو گرفته بودم و دنبال خودم می کشیدم… بعضی وقتها پای راستش روی زمین کشیده می شد و صداش درمی اومد و من دستم رو کمی بالاتر می گرفتم…

اون روز پیاده رو خیلی شلوغ بود… یک بار خرس بیچاره بین پاهای دراز یک مرد گیر کرد و من داد زدم « مامان!!»…

مامان ما رو از روی پل فلزی کوچک روی جوب ، برد کنار خیابون… من و خرس کوچولو و مامان از کنار خیابون دوباره راه افتادیم… مامان قدمهاش رو بلند ور می داشت. اونقد تند تند راه می رفت، که من و خرسم رو داشت از زمین بلند می کرد… « مامان دستم درد گرفت… یواش!! »… خرس همش سرمن داشت غر می زد…

بیشتر بخوانید »

قسمت دوم

چرا دارم مهمل می گویم ؟! او تنها 3ماه پیش من ماند و دوباره به ایران برگشت. سالهاست که ندیدم اش . اصلن نمی دانم اکنون چه قیافه ای دارد… مادرش تحمل نیاورد. می گفت بدون او نمی تواند زندگی کند. او هم با مادرش راحت تر بود. مادرش آن مرتیکه لبنانی را هم قانع کرده بود که بچه را پیش خودش نگه دارد. یک روز زنگ زد و گفت« نگران نباشین و اون دیگه پسر منه…»  وقتی داشت آن مرتیکه این حرف ها با من می زد، یاد بازجوها افتادم. کثافت و دروغ در واژه به واژه جملاتش حضور داشت. من حرفی نمی زدم. مدام تصاویری در ذهنم ظاهر می شدند…

بیشتر بخوانید »

قسمت اول

اصلن دوست ندارم چشمهایم را باز کنم. این حال را سالها پیش تجربه کرده ام، اما دقیقن نمی دانم کی و کجا؟! یعنی ذهنم یاری نمی کند. اما این را می دانم که نباید کاری کنم که هوشیاری مسخره، بازم به سراغم بیاید و از این حال، که بی ربط ام می کند به زمان و مکان، بیرون بیایم. باید کاملن و بی هیچ تقلایی در این فضای گس فرو روم.

چه اهمیتی دارد که مدتهاست ندیدم اش؟! اصلن یادم نمی آید چه قیافه ای داشت، یا اکنون باید چه قیافه ای داشته باشد؟ این چه دروغی است که هر روز به خودم می گویم؟!… چه کسی گفته است،  آدمی ذاتن بچه هایش را دوست دارد؟! مگر همین چند مدت پیش نبود که در روزنامه خواندم، مردی 4 بچه اش را سلاخی کرده و بعد هم با مادرشان برای تعطیلات آگوست رفته است جزیره ساموس در یونان؟!

بیشتر بخوانید »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.