جهش از ناوبری

بایگانی دسته‌ها: نوشته های دیگر

امروز یکشنبه بود… حال که دارم می نویسم اش در سرازیری پایان است و دارد سُر می خورد در سیاهچال زمان، بی آنکه کسی محاکمه اش کند که قتلگاه چند هزارجنین لذت بوده است!… هرچه که بود متفاوت تر از سایر روزهای این دوره ی من بود… کرختی سرد 10 درجه زیر صفر و برف یخ بسته را تا حدی  شکست… چه حس لزجی دارد هنگامی که زمانی را عبور می دهی که می توانست آرام و راکد ابدی شود!! پارادوکسی که همواره گریبانگیر تمام محورهای بی جهت است…

4 صبح بود… من در تاریکی مطلق این حجم 12 مترمکعبی، دمر و برهنه بر رختخواب افتاده بودم و باز به واژه ها فکر می کردم… سالهاست که زندگی ام محل تلاقی واژه هاست… وجودی انکارنشدنی را به ندرت می توان یافت در این ازدحام آمد و شد دنیای کلمات… « چیزی خارج از ذهن من در جریان نیست » و این اولین گناهی است که از زمان درک حضورم مرتکب شده ام و همواره موجب سرزنش خودم از طرف خویشتنم بوده است… با این حال هزارباره تکرارش کرده ام، چیزی شبیه جلغ زدن یا سیگار کشیدن!! همان حس همزمان خشنودی و ناخرسندی ابدی و ازلی!!

بیشتر بخوانید »

مدتی است به کسی نامه ای ننوشته ام. اصلن چیزی ننوشته ام… هر وقت کرخت میشوی می دانی که اگر بتوانی لمس بودنت را ادامه دهی یا نه اینکه ادامه یابد این حالت، به آن چیزی می رسی که سالها در انتظارش بوده ای… برای باد خواندن و برای او درد دل کردن و بر خطوط نامرئی اش نوشتن، بسیار لذت بخش بود برای همین چیزی ننوشتم که غیر از خود و باد کسی بتواند آنرا بخواند…

وراجی نکنم… امشب ایمیلی دریافت کردم که مجبور شدم نامه زیر را بنویسم. تنها اسم مخاطب را عوض کرده ام ، گفتم این را به جای نوشته به شما هم قالب کنم… به هرحال..

…….. سلام

ساده می خواهم چند چیز را برایت بگویم… اصلن هم دوست ندارم به هیچ حسابی بگذاری !نوشته بودی گویا من از دست تو عصبانی هستم!… من عصبانی نیستم، یعنی آدم عصبانی نیستم. بعضی وقتها دوست دارم به زمین و زمان فحش بدم ، ولی ربطی به بد خلقی من ندارد…

بیشتر بخوانید »

می خواهی از جو کسالت بار خلاص شوی… چشم به سقف دوخته ای … موسیقی که از رادیو  Fm classic  هامبورگ پخش می شود، فضا را بیشتر رنج آور می کند… روی تخت افتاده ای و چشم به سقف سفید دوخته ای… از دیروز پرده ها را کنار نزده ای… تنها چیزی که از گلویت پایین رفته است، همان قهوه ساعت 10 صبح بوده…

زندگی لعنتی در جریان است… مدام غرق در رویایی … در پیاده روهای مملو از سگهای پاکوتاه پشمالو رنگارنگ بی قلاده ، گام برمیداری و به ناگاه باز سقوط می کنی در رختخواب دونفره 180 سانتی، که هیچ گاه حجم اش پر نشده از گرمای ملوکلهای زنده…

کسالت آور، تهوع آور، خفه کننده و دردناک… حالت مدام بدتر و بدتر می شود… اگر تلفن را برداری و به بخت برگشته ای دیگر زنگ بزنی ممکن است دست به نصیحت کردنش گل کند واحساس حقارت نیز به اوضاع اسفباری که در آنی افزوده شود… « بدبخت بشین!»

آری می نشینی… یعنی تو که از آغاز روی تخت دراز کشیده بودی، همانطور چشمانت را به سقف سفیدی  دوخته بودی که به سرعت رنگش را تغییر میداد… پیاده رو از ازدحام سگهای پشمالو پاکوتاه بی قلاده مدام به طرف خیابان عریض تر می شود… آری خیابان را دارند قرق می کنند اما کاری به عبورتو از لابلای آنها ندارند …

بلند می شوی… سعی می کنی از جو کسالت بار رها شوی… روی صندلی مقابل کامپیوتر می نشینی… تا دست ات به موس می خورد، صفحه مجازی از standby  خارج می شود… دریا و ساحلی که هرگز کسی را به خود ندیده … چه  background زشتی !!

در این فکری که شاید تنها راه فرار از این وضع …

نه !! فکر نه دیگر… باید گریخت از این بوی گسی که طعم بیمارستانهای ایران را می دهد آنهم  در ساعات اولیه صبح وقتی که هنوز پرستار بدعنق دستورهای پزشکی روزت را برایت نخوانده است … باید گریخت…

http://youtube.com/ را باز میکنی … و ناخوداگاه… تایپ می کنی  Giuseppe Tornatore و افسانه 1900 …

افسانه 1900 و سکانس دوئل پیانو … آیا شوری که سالها پیش از آن گرفته ای باز به تو خواهد داد؟… ok  را میزنی…

آقای 1900 در وسط سالن زیبا واقع در کشتی پشت پیانو نشسته است … کاشف موسیقی جاز با غرور وارد می شود… 1900 دست دراز میکند اما با دست نمی دهد…

دوئل آغاز می شود… جاز … محشر است… چه کادرهایی!! موسیقی و حضور قاطع رنگها و گریم ها و صورتکها… چه!!… تصاویر و گردشهای محشر دوربین و موسیقی به وجدت می آورد… احساس می کنی حالت دارد بهتر می شود… عالی است « توناتوره مادر قحبه»… برای لحظه ای احساس می کنی پا روی سگ پشمالویی گذاشته ای … قطعه ی آخر… 1900 به او می گوید « خودت خواستی احمق»… سیگار خاموش روی لبه پیانو… آغاز قطعه از اوج… موهای تنت سیخ شده اند… هاج و واج پا روی سگها می گذاری اما … بریده ای از زمان … دوری… خنده ای بر لبانت می نشیند… ضربه های آخر… فریاد می زنی« مادر قحبه» … هرآنجه فوش که در دبستان آن شهر مرزی آموخته ای نثار تورناتوره می کنی… مشتت را بر میز می کوبی… سیگار روی لبه ی میز، می افتد … خم می شوی که برداری … سرت را بیرون می کشی، سرت به میز میخورد… باز هم فوش…

یادت می افتد که آقای 1900 خیال می کرد «مامان» اسم اسب است، باز می خندی … از اتاق خارج می شوی… همه وجودت غرق در اضطراب است … باز میخواهی فریاد بزنی… روی تراس ایستاده ای و سیگار را روشن میکنی و میدانی اکنون باید 1900 سیگار را با سیم های داغ پیانو روشن کرده باشد… دست هایت می لرزند … لبهایت … دود سیگار را درون می کشی…به آن دوردورها زل زده ای … تا شاشیدن آسمان براین خانه های قرمز رنگ ۵ طبقه چیزی نمانده  است… پایین را نگاه می کنی … پیاده رو مملو از سگهای پشمالوی بی قلاده است…

حالت هیچگاه به این خوبی نبوده…

نبوده…

کامیار

هامبورگ

گاهی می شود عبور کرد, نه ؟!

دیگر نیازی به فکر کردن نیست. آدمهای احمق همیشه حضور را بیگانه میکنند…

بنگر , ببین این صورتک رو بروی را بی جان و بیگانه را ,موهای بلند, خسته, چشمان خیس, به گمانت این حماقت نیست که از آدمی رها نمی شود…؟!

شاید…

اسپاگتی و رشته های بی رنگ و روی درون بشقاب مرد روبرویش , درون سرد سیاهش را نشان نمی دهد؟ می دانم تو آلمانی بلد نیستی ولی مگر نمی بینی؟ آری این رشته های بی رنگ بشقاب دارند مثل همیشه فریاد می زنند اتمام را… مرگ را… کسی نیست بگوید « باباعشقی در کار نیست ..» ؟!

چرا اینقدر اصرار می کنی ؟! این بیگانگی گاهن آگاهم می کند…

بگذار از این بازی بگذریم!!

خانم محترم هنوز جای سوختگی روی بازیم نعره می زند , آزارم می دهد… بگذار از این بازی بگذریم!!

چه کار کنم خانم  اشتزاین شانزه* یا چه میدانم این لعنت آبادی که بر آن اطراق کرده ام , حضورم را بیگانه کرده است …

می دانم مستم ولی باور کن صدایت را نمی شنوم خانم…

فریاد بزن… نعره بکش… بگذار واقعیت را برایت بگویم , آری من این خیابان را دوست دارم اما این را بدان و بارم کن عشقی در میان نیست…

تنها واقعیت این خیابان سیاهی رنگی است که در اینجا جولان می دهد و حضور همیشگی ستاره های سیاهش… ستاره های سیاهی که همواره می شاشند بر این شهر بر این زمین بر این هستی…

بگذار بگذرم خانم…

بگذار از این مالیخولیایت بگذرم…

بگذار بگذرم خانم , داری خفه ام می کنی…

*خیابانی در هامبورگ که معمولن جای آنارشیست هاست

کامیار

هامبورگ

درختان کاج بیرون از پنجره
هنوز در آب نمک مه خوابیده اند
من 4000کرون از کجا بیاورم
وقتی که در این سرزمین
قواره 1 متر مربعی به تنم هم نمی دوزند؟!
نگفتی از کجا بیاورم؟
دندانم و حکایت اب نمک ساده ترین راه برای
درک ُغاءییت بدون غایتُ هنر است

دندان کرم خورده ی من!
باز میروم بیرون تا بسان همه ی اشیاء این سرزمین سرد
که هنوز و هم هیچگاه ُ زنگ هستیٌ اشان به صدا در نخواهد آمد
آب نمک ام را غرغره کنم

عجب مه غلیظی است!
در این سرزمین تنها همان َ مونک برای ابد جیغ می کشد و بس

دندان درد من فاجعه ای است
وقتی آفتاب براید و مه از این سرزمین کوچ کرده باشد…

کامیار

اسلو

« پرتاب میشوم در پارس سگی

و مادرم

تکه پاره ام میکند.

زمین قلبم را میچرخاند

در مدار سرش

و آسمان

استفراغم میکند.

فرو میروم در گلوله ای

تا شلیک شوم

در شقیقه هایم . »*

ابراهیم عزیز ، دوست بینوای من!

خوش به حالت، اینچا اسلحه هایش هم آب پاشند… سلامم را به مادرت برسان… با عجوزه ها سرکردیم همه ی عمرمان را… حال همه ی ما همواره تا ابدیت زمان، بدینسان خواهد بود… نترس خواب هم گاهی اوقات خیانت میکند… ما که زاده ی خیانت بوده ایم… روسپی هایی مهربان… مادران ما… ترس برای ما شرم آور است دیگر…

۲۱ درجه زیر صفر… زندگی یخ زده است… بیزارم از نفس کشیدن… بیزارم از اسمی که بر دوش میکشم… بیزارم از خنده های آخر شب… بیزارم از تو ابراهیم… ۲۱ درجه زیر صفر است ولی باور کن سردم نیست، لچم میگیرد از زمین… از نوارهای سفید و سیاه… بیزارم از زیستن… از خودم متنفرم… از این ژانویه که بوی کثافت میدهد درست مثل زمستان های تهوع آور ایران…

بیزارم بدجور …

*ابراهیم عزیزی

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.