امروز یکشنبه بود… حال که دارم می نویسم اش در سرازیری پایان است و دارد سُر می خورد در سیاهچال زمان، بی آنکه کسی محاکمه اش کند که قتلگاه چند هزارجنین لذت بوده است!… هرچه که بود متفاوت تر از سایر روزهای این دوره ی من بود… کرختی سرد 10 درجه زیر صفر و برف یخ بسته را تا حدی شکست… چه حس لزجی دارد هنگامی که زمانی را عبور می دهی که می توانست آرام و راکد ابدی شود!! پارادوکسی که همواره گریبانگیر تمام محورهای بی جهت است…
4 صبح بود… من در تاریکی مطلق این حجم 12 مترمکعبی، دمر و برهنه بر رختخواب افتاده بودم و باز به واژه ها فکر می کردم… سالهاست که زندگی ام محل تلاقی واژه هاست… وجودی انکارنشدنی را به ندرت می توان یافت در این ازدحام آمد و شد دنیای کلمات… « چیزی خارج از ذهن من در جریان نیست » و این اولین گناهی است که از زمان درک حضورم مرتکب شده ام و همواره موجب سرزنش خودم از طرف خویشتنم بوده است… با این حال هزارباره تکرارش کرده ام، چیزی شبیه جلغ زدن یا سیگار کشیدن!! همان حس همزمان خشنودی و ناخرسندی ابدی و ازلی!!